سلام
آن گاه كه به حكم عقلانيت .
دو نيمكره ي كوچك .
دريايي از احساس را محدود مي كند .
چيزي نمي توان گفت .
افسوس كه در امپراطوري عظيم انسان .
قدرت در دست اقليت است !!!!
از عشق بياموز آزادي را .
كه چگونه پايبند هيچ چيز نيست .
وبا نگاه آرامش بخشش .
نان اميد را ميان تو و ديگران . تقسيم مي كند
پانصد و هفتاد و چهارمين بلاي آسماني نيز به خير از سرم گذشت !
كي مي خواهي باور كني كه اين عشق خدايي است ؟!!!
بر تخته سياه زندگي احتمالات و فرضيات را چه خوب به من آموختي
گفتي : احتمال اين كه عاشقت بمانم كم است پس فرض كن كه ......
رابطه اي در كار نبوده است !!!
براي زندگي كردن .....
بسيار كم فرصت داريم
اما براي روزي كه خواهيم رفت از اين جا تا ابديت .
قدر ثانيه هاي اندك زندگي ات را بدان
شايد آن دنيا آن گونه كه فكر مي كني نباشد !!!

![]()
![]()
سلام به همه دوستان گلم![]()
![]()
![]()
اگه خدا من رو به لبه پرتگاه هدايت كنه به او اعتماد ميكنم چون يا من رو از پشت ميگيره يا به من پرواز كردن ياد ميده !
من ميدونم كسي كه به اميد شانس نشسته باشه سالها قبل مرده !
وقتي با انگشت كسي رو نشان ميدم به ياد دارم كه سه انگشت ديگه به طرف خودم برگشتن !
اگه فرصت ها پشت در خونه من نيان در ديگه اي ميسازم !
مهربوني زبونيه كه لال ميتونه با اون سخن بگه و ناشنوا ميتونه اونو بشنوه !
من به دنبال اوني نيستم كه بتونم باهاش زندگي كنم من به دنبال كسي ام كه نتونم بدون اون زندگي كنم !
اگه تمام شب رو به خاطر از دست دادن خورشيد گريه كنم ستارگان رو هم از دست ميدم !
با اين همه رنگ هاي قشنگ چرا همه چيز رو سياه و سفيد ببينم !
اگه 9 بار به زمين بخورم 10 بار بلند ميشم !
خداوند نمي تواند در همه جا حضور فيزيكي داشته باشد به همين دليل مادران را آفريده است !
در طول زندگي خدا رو شكر كردم كه تمام دعاهام رو مستجاب نكرد !
وقتي اين همه اشتباهات جديد هست كه ميتونم مرتكبش شم چرا بايد همون قديمي ها رو تكرار كنم ؟؟؟
سلام به دوستان خوبم ![]()
جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد .
سلام ![]()
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
روز میلاد حضرت علی(ع) روز پدر و روز مرد را به همه ی دوستان تبریک میگم
یا علی مدد

سلام ![]()
نامت چه بود؟ آدم
فرزندِ چه کسی ؟ من را نيست نه مادري و نه پدري بنويس اول يتيم عالم خلقت
محل تولد؟ بهشت پاک
اينک محل سکونت؟ زمين خاک
آن چيست بر گُرده نهادي؟امانت است.
قدت؟ روزي چنان بلند که همسايه خدا ، اينک به قدر سايه بختم بروي خاک
اعضاي خانواده؟ حواي خوب و پاک، قابيل وحشتناک،هابيل زير خاک
روز تولدت؟در جمعه اي ،به گمانم روز عشق
رنگت؟ اينک فقط سياه ز شرم چنان گناه
وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هواي دوست نه آنچنان سنگين که نشينم به اين زمين
جنست؟ نيمي مرا زخاک نيمي دگر خدا
شغلت؟ در کار کشت اميد بروي خاک...


