تبليغاتX
لحظه دیدار
آرزو یکم آذر 1386 6:48 PM

سلام دوستان خوبم

زنگ می زنند کسی که آرزویش را داشتی آمده .
کسی که دلتنگش بودی
کسی که ......
با دنیایی خبر خوش !
خوشا به حالت دوست من ،
برخیز .....
زنگ میزنند !!!
نامه ای خواهد رسید از نا کجا آباد
اما برای تو .
فقط برای تو .
شاید قصه ای باشد از امیدبی کران .
تنهاایمان بیاور به وجود
پستچی مهربان آسمان !!!
5ثانیه فرصت داری تسلیم شوی !!!
سلاح منفی بافی را زمین بگذاری
واجازه دهی نهال اندیشه های مثبت
در ذهنت جوانه بزند!
5ثانیه تمام شد !!!
خدا را در دلت احساس کن
و قدمهایت را محکم تر از همیشه بردار.
چرا که وقتی ایمان شکست می خورد
ترس ،پیروزی اش را
در وجودت جشن می گیرد !

نوشته شده توسط سانا  | لینک ثابت |

چند خبر داغ از همه جا و همه چیز بیست و سوم آبان 1386 11:24 AM

  سلام دوستان 

این دفعه سلامم با همیشه فرق داره  یک سلام مخصوص با کلی خبر های مخصوص

امروز  ۳ تا خبر دارم که ۳ تا شون یه جورایی به خودم مربوط می شه

۱) ۲۰ آبان روز جهانی دختر خانم هاست این روز به تمام دختر خانم های گل ایرانی تبریک میگم

۲ )۲۱ آبان تولدم است و این اولین تولدم بعد از بازگشایی وبلاگمه

و همچنین روز میلاد حضرت زینب (س) نیز در همین روز بود .

۳) ۲۲ آبان روز جهانی شهرساز و شهرسازی بود از اونجایی که منم رشته تحصیلیم شهر سازیه

از همین جا می خوام این روز رو به تمام شهرسازان و همچنین دانشجویان این رشته (  که خودمم

جزوشونم ) تبریک مخصوص بگم .

در ضمن از دوست خوبم سارینا هم که توی وبلاگش برام تولد گرفته بود تشکر میکنم به خاطر همه چیز

و امیدوارم بتونم توی خوشی هاش جبران کنم .

چند تا عکس زیبا هم تقدیم میکنم به تمام دختر های گل ایرانی روزتون مبارک

TinyPic image

 

TinyPic image

 

TinyPic image

 

TinyPic image

 

TinyPic image

 

TinyPic image

 

دلت شاد و سرت خوش باد

نوشته شده توسط سانا  | لینک ثابت |

تصادفی نوزدهم آبان 1386 7:13 AM

 سلام دوستان 

راستش یه بار چند روز پیش کلی تایپ کردم می خواستم وبلاگ رو آپ کنم اما همش پرید یه بارم می خواستم اپ کنم بلاگفا پیغام میداد باز نمی شد  منم بیخیال شدم این بود که الان اومدم اگه خدا بخواد این دفعه دیگه آپ کنم .

 
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفال مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

++++++++++
 
آموخته ام ... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم
دعا كنم.
 
++++++++++
 
هميشه زمان به نفع تو نخواهد بود.
اين فرصت ها به زودي از دست خواهد رفت و آنگاه ديگر پشيماني سودي ندارد
 
++++++++++
 
به دريا شکوه بردم از شب
به هر موجي که مي گفتم غم خويش
 سري مي زد به سنگ و باز مي گشت
 
++++++++++
 
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم
 
++++++++++
 
ای کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند
ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم
تا بگویم که .
من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم

 

نوشته شده توسط سانا  | لینک ثابت |

نهم آبان 1386 3:52 PM

   سلام  

سلام دوستان در ابتدا معذرت خواهی میکنم برای این مدتی که نتونستم وبلاگ رو آپ کنم و

تشکر می کنم از دوستانی که لطف داشتند و برای وبلاگ نظر دادند اما من نرسیدم به

وبلاگشون سری بزنم و عرض ادبی بکنم .و علت اون هم مسافرت ناگهانی بود که برام پیش

آمد و گرچه به اینترنت دسترسی داشتم ولی صادقانه بگم که چون مدتی بود حال مساعدی

نداشتم ترجیح دادم مدتی از تعلقات و وابستگی ها به دور باشم تا بتونم کمی آرامش روحی

پیدا کنم . گرچه در کارم موفق نبودم ولی دوباره برگشتم تا در کنار دوستان خوبم باشم .

 

نوشته شده توسط سانا  | لینک ثابت |

شیطان ؟ شانزدهم مهر 1386 8:56 AM

 سلام به دوستان خوبم

امروز برام یه ایمیلی اومده بود دیدم حیفه شما نبینید برای همین میذارمش تو وبلاگ تا شما

هم بخونیدش امیدوارم براتون مفید باشه

TinyPic image

دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان،بساطش را پهن کرده بود؛

فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند،هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر
 
میخواستند
 
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاه طلبی وقدرت  .هر کس
 
چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد
 
بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را ، بعضی ها ایمانشان
 
را می دادند و بعضی آزادگیشان را  
 
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را بهم می زد، دلم می خواست همه ی
 
نفرتم را توی صورتش تف کنم
 
انگار ذهنم را خواند،موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،فقط گوشه ای بساطم را پهن
 
کرده ام و آرام نجوا می کنم، نه قیل وقال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من
 
بخرد،می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند
 
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت :البته تو با اینها فرق می کنی. تو
 
زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر
 
چیزی فریب می خورند
 
از شیطان بدم می آمد،حرفهایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت
 
وگفت .ساعتها کنار بساطش نشستم.تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لابه لای چیزهای
 
دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یکبار هم
 
شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.بگذار یکبار هم او فریب بخورد
 
به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم.توی آن اما جز غرور چیزی نبود.جعبه
 
ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم
 
دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود.فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام
 
تمام راه را دویدم،تمام راه لعنتش کردم،تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه ی نامردش را
 
بگیرم،عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم وقلبم را پس بگیرم
 
به میدان رسیدم.شیطان اما نبود  
 
آن وقت نشستم و های های گریه کردم،از ته دل
 
اشکهایم که تمام شد،بلند شدم بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم....
 
صدای قلبم را
 
پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم  
 
به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود  
 
TinyPic image
 
نوشته شده توسط سانا  | لینک ثابت |